تبليغاتX
تنهاتر از هر تنها
 
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
   
 

       

برقها رفته ... اتاقها تاریک ... راهروها تاریک ...

 

همه چیز تاریک است ... گهگاه سایه ای می آید و می گذرد ...

 

دیگر از سایه ها نمی ترسم !

 

بچه تر که بودم چهره آدمها آنقدر به نظر آشنا می آمد

 

که وقتی نوری نبود و از آدمها تنها سایه ای برجا مانده بود

 

ترس برم می داشت که این سایه ها کیستند؟ اینجا چه می کنند ...

 

از جان روشنی چه می خواهند که در تاریکی پنهان شده اند.

 

یادش بخیر ... آن روزها همه چیز روشن بود ...

 

نازنین ! دیگر از تاریکی نمی ترسم و از سایه ها نیز ...

 

دیگر چیزی از آن دنیای کارتنی بچگی باقی نمانده که بخواهم دل نگرانش باشم .

 

آنقدر نقابها زیاد شده که لزومی ندارد نگران سایه ها باشی ...

 

شهر در امن و امان است ... آسوده بخوابید ...

 

و امن یعنی ... پیشترها همه چیز غارت شده .

 

چیزی نمانده که اضطراب از دست رفتنش را داشته باشی .

 

وقتی همه چیز از دست رفت.

 

وقتی دستهایت را دیدی و هیچ نداشتی ، درویش می شوی ...

 

نمی دانم شاید دارم هذیان می گویم ... این روزها کمی آشفته ام ...

 

کاش اینها همه هذیان بود ... کابوس بود ... خواب بود ...

 

کاش دنیا همان دنیای بچگی بود ...

 

دیریست شمار روزهای رفته را ندارم!

 

این روزها دلم هوای صدای نی لبک پسر چوپان را کرده.

 

آخر اردیبهشت تمام شد  و هنوز فاخته ای در کار نیست!

 

و بهار نیز رو به اتمام است .

 

دل نگرانم نازنین... نکند فاخته اینجا بوده و من دیر رسیده ام؟

 

فاخته همیشه اوایل بهار می آمد . نمی دانم چرا دیر کرده ...

 

امسال تقویمی ندارم تا عبور لحظه ها را به تماشا بنشینم ...

 

دوست دارم همه این لحظه ها به صدای باد گوش دهم .

 

خنده های قاه قاه باد را به نگاههای سوزان خورشید ترجیح می دهم.

 

خورشید این روزها گلبرگهای لطیف خاطرات بهار را می سوزاند

 

و خاکستر می کند اما باد ... دلخوشی کوچکی است برای رسیدن باران ...

 

شکوفه های بهاری هم دلخوش اند به همین دلخوشی های کوچک !

 

من هم دلخوش فاخته ای که هر بهار پشت پنجره برایم آواز می خواند

 

و امسال . . . دیر کرده . . .

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
          

آسمان امروز ابري و دلگرفته و باراني بود

و دل من نيز . . .

اي كاش همان طور كه باران روح طبيعت را جلا مي دهد ،

 چيزي براي جلا دادن روح آدمي هم پيدا مي شد

آن هم در اين دهشت بازار وحشتناك ،

 كه زوزه شبانه شغالان بيشه زار ،

به زبان بازان و حيله گران و فرو مايگان  اين سو ارجحيت دارد

آري واقعيت در دنياي امروز چيز ديگريست .

آدمها خشكند . . . حقايق تلخند . . . روياها شوكران !

 جوی های روان ، تنگ اند و درختان قطور ، ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان . . ! .

 ماه بی خيال و فروزان  . . . !

 مي دانم . . . من می دانم . . . تو هم می دانی . . .

 همه می دانند . . . !

 روزگار عجيبی است  . . . !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند

 و به آن عشق می ورزند .

 و اين چنين بر حقارت خود دامن می زنند . . . !

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش . . .

همچنان در خود فرو می روم .  

هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر

 آری . . . معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشاء خود بازگرداند

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست . . .

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،  

مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا . . . 

 مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا . . .  ببـــــــر . . . !  !  

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
        

" . . .  مي نويسم تا كه شايد عقده دل وا شود  . . . "

زمستان گذشته است . . . گلها شکفته اند .


باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است .


وتوای کبوترمن که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی .


بیرون بیا وبگذارصدای شیرین تورابشنوم وصورت زیبایت را ببینم .

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .

مي خواهم پا به پاي بهار جلو روم .

همگام و هم قدم با شكوفه ها ي بهاري .

مي خواهم جاري شوم در رودهاي پر آب و خروشان .

مي خواهم سبز باشم همانند بهار .

مي خواهم پر از لذت باشم پر از تازگي پر از طراوت بهاري .

مي خواهم همراه جوانه ها سبز شوم و شكوفه زنم  .

ولي افسوس . . .

افسوس كه سرنوشت حسود تر از آنست كه به من مجال سبز شدن دهد .

هميشه وقتي كه فكر ميكني همه چيز به خوبي پيش مي رود

حادثه اي از راه مي رسد .

غافل از اينكه حادثه از قبل در كمين بوده و منتظر فرصتي براي خودنمايي كردن .

زمستان رخت سفر بسته و جايش را به بهار مي دهد .

ولي زمستان دل من قصد رفتن ندارد  .

امشب بوي باران تازه است... التماس گريه بي اندازه است...

چه شبيست امشب  . . . غم قصد رفتن ندارد  . . .

تازگي ها شب برايم آشناست...

من و شب هستيم... غم هم پيش ماست...

مي نويسم گاه زيبا . . . گاه زشت...

مانده ام در لابلاي سرنوشت...

روز از گنجايش غم خالي است...

شب براي گريه هايم کافی است !

بغض ، سنگینی می کند .

اشک مجالی برای حضور نمی یابد .

                                              صدایم می لرزد . . .

فریاد سکوت عرش را می شکافد .

ترانه ی باد ، دشت را به تاراج می برد  .

                                               وسایه فردا را . . .

می دانم . . .  می دانم اقیانوس نیازی به اشک من ندارد .


می دانم . . .  می دانم خدا هم سکوت مرا نمی شنود .

می دانم . . .  می دانم حتی شانه های کوه هم تحمل سنگینی بغض مرا ندارد .

می دانم . . .  می دانم حتی پلک هم توان سنگینی اشک مرا ندارد .

مي دانم كه سرنوشت شمشير را از رو بسته و قصد دارد مرا از پاي در آورد .

خيلي وقته كه  گم شدم بين حس بودن و نبودن .  بين حيات ومرگ .

 بين گناه و معصوميت . من گم شدم در ظلمت شب .

هيچ چيز منظم نيست . همه چيز ويران است .

ديگر هيچ چيز وجود ندارد . مي دانم که زمستان اينجاست . در وجود من لانه كرده است .

مي دانم اگر در جست و جوي شاخه اي باشم نمي يابمش .

اگر درجستجوي بهار باشم باز هم نمي يابمش .

هيچ چيز نمي يابم .

جز بغض . . .  اشك . . . فرياد . . .

 آه . . .  دلتنگي . . .  و سكوت  . . .

سكوت به جاي تمام حرفهاي نگفته  .

 

 

سكوت

 

با سكوت کلمه در ذهن گم میشود، و زبان توان بیانش را از دست میدهد . . .


بدون هیچ حرفی . . . فقط . . . متاسفم !

 

صد غزل بنوشتم از صد ماجرای زندگی

 

 

عاقبت خود مانده ام در ابتدای ماجرا

 

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
 

 

 

خورشيد هم گاهي دلش ميگيرد

و من نيز مانند خورشيد

دلمان خوش است

 که می نويسيم

و ديگران می خوانند

و عده ای می گويند

 آه چه زيبا . . .

 و بعضی اشک می ريزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

 به لذت های کوتاه

به دروغ هايی که از راست

 بودن قشنگ ترند

راستي چرا اينگونه اند ؟

چرا همه مي پندارند كه دروغ زيباتر است ؟

و چرا براي پنهان كردن حقيقت دروغ مي بافند ؟

دلمان خوش است

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند

يا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بنديم

 و با جمله ای دل می کنيم

دلمان خوش می شود

 به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی

 و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنيم

 و چه ساده می شکنيم

همه چيز را . . .

 

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
   

  

 

علم بهتر است يا ثروت . . . ؟ ! ‌؟‌ ! ؟ !

 

اين است موضوع انشاي امروز . موضوعي كه تك تك شما دوستان تا به حال در دوران مدرسه

 

يك بار نوشتن آن را تجربه كرده ايد . در ان زمان  بي بر و برگرد همگي بدون اينكه خيلي به

 

اصل موضوع فكر كنيم علم را بهتر از ثروت مي دانستيم و در اين ميان بودند اندك كساني كه

 

ثروت را بهتر از علم ميدانستند كه مورد توبيخ و بازخواست معلم قرار مي گرفتند . اما ايا

 

امروز كه سالها از ان دوران مي گذرد باز هم بر اين عقيده ايد كه علم بهتر است از ثروت ؟ ! ؟

 

نه .... سريع جواب نده . خوب فكر كن . به درونت رجوع كن . به جامعه امروز بينديش .

 

به ادمهاي مدرن و وسايل مدرنيزه امروزي .  به فرهنگ غرب كه روز به روز مردمان ما

 

بيشتر خود را  به ان نزديك مي كنند . به بر جهاي سر به فلك كشيده . . . به ماشينهاي ان چناني

 

و زندگي هاي اين چناني ... به قيمت هاي نجومي و سر به فلك كشيده اجناس پشت ويترين

 

مغازه ها و . . . . كه اگر بخواهم نام ببرم از حوصله من و شما خارج مي شود. ايا اگر امروز هم

 

همان موضوع تكراري انشاي دوران مدرسه را به تو بدهند باز هم مي گويي علم بهتر است ؟ ! ؟

 

نه . . . اشتباه نكن دوست من . منظور من از نوشتن اين مطالب اين نيست كه

 

بگويم علم بد است يا ثروت بهتر است و يا دانش اموزاني كه علم را موضوع انشاي خود انتخاب

 

مي كنند و در طلب كسب علم هستند در اشتباهند . من با فراگيري علم موافقم چرا كه اگر ثروت

 

يكي از نيازهاي مهم امروزيست علم هم در جاي خود نيازي ضروري به شمار مي ايد . هدف من

 

از نوشتن اين است كه بگويم چه قدر جامعه امروز و از همه مهم تر مردمان امروز ثروت گرا

 

يا پول گرا شده اند . همه چيز در ثروت و پول و ماديات خلاصه شده است . حتي عشق بدون

 

ثروت معناي خود را از دست داده است و به بن بست مي رسد . ملاك سنجش عشق هم شده

 

است ثروت ... خونه...  ماشين و هر چيزي كه به پول و ثروت خلاصه شود . عشق . . .

 

علاقه . . . انسانيت . . . محبت . . . در دنياي امروز بدون پول براي اكثر انسانها بي معناست

 

و دوام خود را از دست داده است .در جامعه امروز ماديات بر معنويات غالب شده است . پول و

 

ثروت تمام زندگي امان را تحت شعاع قرار داده است . ثروت و به دست اوردن ان شده تمام

 

زندگي يك فرد . از قديم گفته اند عالم بي عمل و عملگر بي علم بي فايده است . من هم بر اين

 

عقيده ام . نه به داشتن علم تنها معتقدم و نه ثروت تنها . چرا كه اين دو مكمل يكديگرند .ولي

 

حتي امروزه كمتر كسي است كه بر عثيده من نيز معتقد باشد . دنياي مدرنيزه امروزي فقط شده

 

است ثروت و ثروت و ثروت .و همه در تلاشند براي به دست اوردن اين مهمترين نياز امروزي .

 

چرا كه بقاي زندگي اشان در پي به دست اوردن اين مهم است و هم چنين چشم و هم چشمي و

 

ديگر نيازهاي ماديشان . در زندگي امروز تعادلي بين معنويان و ماديات وجود ندارد . مردمان به

 

تجمل و لوكس گرايي رو اورده اند و چه تاسف بار است كه داشتن ثروت باعث شود كه ادمي از

 

اصل خود دور بماند . و باز تاسف بار تر از ان زير سوال رفتن عشق و علاقه و عاطفه و چه بسا

 

گاهي زندگي چندين و چند ساله ادمي به خاطر ثروت است . همه اينها بدون ثروت پوچند و بي اساس .

 

عشق بدون ثروت بايد سر چهارراه ها كاسه گدايي به دست بگيرد و چه قدر رقت باره هضم كردن

 

اين موضوع . اي كاش ميشد به گذشته بر گشت . به دنيايي كه عشق انسانيت و محبت حرف اول را

 

مي زد . ادمها دلي داشتند به اندازه دريا و حتي بدون داشتن ثروت هم خوش بودند و زندگي مي كردند .

 

نه چشم و هم چشمي بود ... نه تجمل و لوكس گرايي ... نه مد و فرهنگ غرب و نه مهماني ها و

 

پارتي هاي كمر شكن و هر چه بود عشق بود و سادگي و صفا و صميميت و همدلي و يكرنگي و يه

 

سفره كه شايد مثل سفره امروز زيبا و رنگين نبود ولي هر چه بود ادمهاي دورش همه با هم همدل و

 

مهربان و غمگسار بودند . متاسفانه ثروت در دنياي امروز همه چيز و همه كس را زير سوال برده

 

است . اعتبار ادمها به ميزان ثروت و اندوخته حسابهاي بانكيشان تخمين زده مي شود . فاصله بين

 

فقرا و ثروتمندان روز به روز بيشتر مي شود هر چه ثروتمندان ثروتمندتر فقرا نيز فقير تر و

 

بيچاره تر مي شوند اين نكته را هم مد نظر داشته باشيد كه در جامعه كنوني حتي بدون داشتن پول

 

كافي به كسب علم و تحصيل هم نمي توان پرداخت و چه بسا بسياري كه به خاطر نداشتن اين مهم

 

( ثروت ) از ادامه تحصيل باز ماندند چرا كه خود حتما از هزينه هاي سنگين و سر سام اور

 

دانشگاههاي ازاد و غير انتفاعي و . . . مطلعيد . درسته حق با شماست . مي دونم دارين به چي

 

فكر ميكنيد . دانشگاه سراسري ! ! اما دوست من در اين زمان حتي دانشگاه سراسري هم نيز بي

 

هزينه نيست از هزينه اياب و ذهاب بگير تا هزينه خوابگاه و خوراك و پوشاك و پروژه هاي درسي

 

و ترجمه متون و دفتر و كتاب و ورق و . . . كه اگر يه حساب سر انگشتي بكني در جاي خود و براي

 

خانواده هاي حتي متوسط فراهم كردن اينها نيز با مشكلاتي مواجه است اين در حاليست كه حتي

 

دانش اموزاني به خاطر فقر مالي به اين مرحله از تحصيل نيز نميرسند و در همان دوران مدرسه ترك

 

تحصيل مي كنند . و كساني كه نيز كه هزينه زيادي براي تحصيل خود متقبل مي شوند باز مي رسند

 

به مقوله بيكاري و نداشتن پارتي هاي كله گنده و چه بسا قاب گرفتن مدرك و گذاشتن و خاك خوردن

 

ان در لب پنجره . در اينجا نيز تبصره و تك ماده وجود دارد كه اگر دقت كني مي رسي به همان داشتن

 

ثروت و سرمايه كه چه كارها كه نميشود با ان كرد . كساني كه وضع مالي خوبي داشته باشند با

 

سرمايه اي كه دارند شركتي يا كسب و كاري راه مي اندازند و يا به كار بيزينس روي مي اورند و

 

باز واي به حال كساني كه ندارند كه بايد صبح تا شب در جرايد و روزنامه ها و . . . دنبال اگهي

 

استخدامي باشند . اين در شرايطيست كه يه بچه مايه دار بي غم بدون داشتن تحصيلات عاليه و

 

مدرك دانشگاهي با سرمايه پدرش